تبليغاتX
پریچهر
گر گم شدم روزی در رویا هایت مرا دریاب و از آسمان آبی چشمانت بدر مکن

تو روح لطیف بارانی و من برف زمستانم

چگونه دل به تو دادم قسم بر اشک نمیدانم

همی دانم تو دریا هستی و ان اسمان بیکران ابی

و من ان موج سرکش که اسیر دست طوفانم

نمیدانم چه باید کرد با این دل تنها

به دیدارم بیا امشب که سخت پریشان پریشانم

تو در چشم من چو مهتاب می تابی به هر سویی

و من در چشم تو چون شمعی رو به پایانم

بیا یک شب کنار این خیا ل خام من

و انگاه بین که چگونه است در غم تو رنگ چشمانم

بیاد ان روز که مریم بدستت دادم از شوق

هنوز عطر دست  تو دارد این خالی دستانم

تو در فکر خواب پاییزی و ان برگ خزان دیده

و من در شوق دیدن خواب تو و ان بوسه ی پنهانم

تو همان قبله ی حاجاتی در قلب من و

 من درقلب توشاید هنوز یک عشق پنهانم

تو بد کردی با این دل عشقت مرا رسوای عالم کرد

قسم خوردم بر اشک ابر ترا هرگز نرنجانم

تو بودی مرهم هر درد بی درمان

و من در ارزوی ان مرهم درمانم

شبی سرد و بارانی بی تو خواهم مرد

دعا کن تو باشی در ان لحظه ی پایانم

شب است و ریزش باران و خیا ل چشم مست تو

و این پایان ان شعریست که در وصف تو می خوانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:30  توسط پریچهر  | 

 

دوباره میخواهم بنویسم اما مگر میشود

نوشت وقتی :

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:53  توسط پریچهر  | 

 وقتی رفتی

وقتي رفتي همه چي رفت
همه ي دلبستگي رفت
شب و روز من يکي شد
حتي حس زندگي رفت
ديگه بي تو مرده بودم
حرف مردم شده بودم
توي آغوش نبودت
تو خودم گم شده بودم
وقتي رفتي تازه فهميدم کي بودي
براي من تپش زندگي بودي
وقتي رفتي ديگه اون پن
جره خوابيد
وقتي رفتي
آره! رفتي
وقتي رفتي

از تو مونده يادگاري
واسه ي من بي قراري
خنده رو لبامه اما
از دلم خبر نداري
نه تو بودي نه ترانه
نه يه حرف عاشقانه
من مگه از تو چي خواستم
فقط و فقط بهانه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:48  توسط پریچهر  | 

 

 

 باید از شعاع کم رنگ خورشید شکوه کنم

 و در فصل سرد و ماتم

 در سکوت سر بر پیکر مهتاب بگذارم

 و برای عزیزی که رفته اشک حسرت بریزم

و در حصار کاهگلی ترک خورده ی تقدیرم

 مرثیه عشق بخوانم و بر روزگار نفرین کنم

تلخ است و ناگوار سفر بی بازگشت مسافری که سنگ صبور دلتنگیهایم بود

در این شبهای سرد

 باید که پیغام سفر را

 به گوش برگهای خزان زده برسانم

 و غمگینانه در سوگ او مرثیه های خاطراتمان را بنویسم

اما اندوه رفتنش رابر شانه های زخمییم چگونه تحمل کنم

من که هنوز رفتنش را باور ندارم

برایش دعا میکنم

 تا شاید ماتم این روزهای سیاه ته بگیرد

 شاید

۱0/10/84

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 22:54  توسط پریچهر 

بر سر کوی تو بودم که حراج شدم

شهد عشق تو نوشیدم و حلاج شدم

در خلوت این دل نبود هیچ اهل دلی

چون قمار عشق تو کردم لیلاج شدم

 

 

 

شعر چشمان تو خواندنیست

عشق اهورایی تو ماندنیست

فرقی نمیکند که دلدار کجاست

مهم عشق است که در کوی تو ماندنیست

 

 

دل هردم بودنت را بهانه کرده بود

که اینچنین با بغض تا سحر درمانده بود

عاشق بیچاره تا سحر ماند که صدایش بشنود

بی خبر از انکه نگارش خواب را بهانه کرده بود

 

چون میروی در دلمان همیشه غوغاست

بعد از تو گریه های شبانه پابرجاست

من و مهتاب و شراب می مانیم

تا بگوییم که نازنین دلمان بی تو چه تنهاست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 19:50  توسط پریچهر  | 

تولد پدر

هدیه مادر به پدر

صد هیچ به نفع مادر

تولد مادر

 پدر مثل همیشه

این بار کارت قرمزازطرف فرزندان

چون پدر هیچ گلی به سر مادر نزده بود

برای همیشه از لیست خرید بیرون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:5  توسط پریچهر  | 

ای همدم

ای همراز به کجا کوچ کرده ای که اینچنین اشکهایم به دنبال تو روانند

 چرا دیگر از کوچه ی دلتنگی هایم عبور نمی کنی و برای چشمان منتظرم دست تکان نمی دهی و بوسه ای نمی فرستی

ای که تنها شاهد گریه های بی بهانه ام بوده ای می دانی که  در لحظه لحظه ی زندگیم حظورتو  نمایان است

توای که صدایت دلنواز تر از ریزش باران و نگاهت زیباتر از مهتاب و دلت پاکتر از اب چشمه ساران و قلبت زلالتر از اشک چشم عشاق

اسمان چشمانم بی تو همیشه بارانیست بی تو تبسمی تلخ بر لبانم نقش بسته.چقدر یاد تو شیرین وزیباست

ایا در دورترین اسمان نگاهت هم مرا فراموش کرده ای ؟ اگر تنها سهم من از تو انتظار است غمی نیست منتظرت می مانم به امید انکه دوباره روزی برگردی بدون هیچ پیش شرط و قول و قراری

بیا که دلم هنوز در صید تو صیاد همیشه عاشق اسیر و در بند است

بیا تا دوباره زیر مهتاب خنده هایت جان دوباره ای بگیریم من و ان یادگار جاودانه ات

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 23:42  توسط پریچهر 

                 تار غرور بر دروازه چه حكايت تلخی ست

محبت تنيدن

 

 وچه فاصله كوتاهي است تا انتهاي مرزبودن

 
 سوگوار مرگ لحظه هاي ديروز

 
 بودن چاره کار نیست  

 

 معجزه تبسم را امتحان بايد كرد

 

                                             

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 19:48  توسط پریچهر 

 

 

سخت است بک شبه فراموش شدن

عمری چشم انتظار ان چشمان اهو وش شدن

سخت است بیاد کسی که دوستش داری

عمری با کسی دیگر هم اغوش شدن

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 19:35  توسط پریچهر  | 

بر سر سجاده ی عشق دعایت کردم

سر بر سجده و از دل صدایت کردم

در پس پرده ی اشک ناگه بدیدم رخ تو

صد هزار نفرین بر جفایت کردم

ناگه بانک بر امد ز محراب که نگار باز امد

صد هزار شکر بر خدایت کردم

بر قدومت بنهادم دیده ی خود

انگه طلب بخشش از وفایت کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 0:38  توسط پریچهر  | 

درخت تاک حیاطمان قهر کرده و امسال انگور نداد چون او هم فهمیده که مست شراب عشق اهورایی توام
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:32  توسط پریچهر  | 

دیشب چشمانم را زندانی کردم چون وقتی از خیالم گذشتی عریان بر اندام تو نگریست
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:23  توسط پریچهر  | 

نازنینم

این روزهای اردیبهشت بدون تو هیچ لطفی ندارند

 اصلا همه ی روزها بدون تو روزهای پاییزیند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:43  توسط پریچهر 

به گمانم که فردا تو می ایی که اینچنین باغچه ی خشک دلم شکوفه کرده است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:22  توسط پریچهر  | 

ای که برای بودن با تو باید از طوفان گذشت

ای که برای دیدنت باید از هفت خوان گذشت

دانی چه به روزم امد از فراقت نازنین

همین بس که اشک چشمام از حد باران گذشت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:30  توسط پریچهر